![]() |
![]() |
|
|
حکایتی دیگر آغاز کردیم. از رنگی دیگر که شاید هوای مان هم رنگی دیگر بگیرد و حال مان.
ساختن ویرانه ها عزمی می طلبد و رمقی می خواهد که باز یافتن اش را حس می کنم. دوباره دستی به دیوار می گیرم و از جای می خیزم که راه بیفت ام...شعر و شاعری کنم... شاید راهی باشد... دوستی های دوستان را سپاسی بیش تر در توان ام نیست. همین و تنها هزاران هزار سپاس خالصانه نثارشان. کوچ می کنم به سیاه مشقی دیگر... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 1 بعد از ظهر توسط مهدی پژوم |
|
|
خنک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 11 قبل از ظهر توسط مهدی پژوم |
|
|
1- سرما زده ای انگار! دستان ات روی برف را سپید کرده ، چشم ات به انتظار دلی که نداده بودی... مرا خواب نوشینی از یاد تو برد که حسرت چشم بر هم نهادن را تا قیامت بر دل ام خواهد نهاد و تو هنوز روزهاست که نیامده ای... چه آتشی؟ کدام حرارت؟ از کدامین سوختن برآورم ات که گرمایی بخشاینده روانه ات کنم؟ 2_ مرا زهری تلخ به جام است ،جام ام که دیگر به جام ات نخواهد خورد، در به در تلخ آکنده نمور و تاریک... یک سر سیاهی چرا؟ کلام ات، که آستان رهایی ام بود، خونابی شده در گلوگاه ام، که تلخ می گریاندام، بغض نمی ترکد، مالامال ام می کند زیر و زبر اندوه ام که یگانه ارمغان تو بود. درد واژه ها صف کشیده اند که بیایند و نمی آیی. حسرت ام سر تا سر و دوزخ ام را دری به آبادی نیست... 3_ نگاه ام نمی کنی؟ صدایت نزن ام؟ بر زخم هایم دستی نمی نهی؟ کجا شد بخشایندگی چشمان آهویم؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 5 بعد از ظهر توسط مهدی پژوم |
|
|
سیاه مشق این روزها به روز نمی شود و صاحب خانه شرم سار مهربانی های دوستانی ست که از یادش نبرده اند. دوستانی که التفاتی دارند و می آیند و هزار هزار رفاقت نثار می کنند و مایه دل گرمی اند در این سرد سال...
این نبودن و نیامدن دلایلی دارد که پشت سر هم ردیف آمده اند تا ننویسم و امید که زود رفع شوند و باز روزهای خوش بودن با نازنینان تکرار شوند. روزهایی ست که گوشه ای نشسته ام و دل بریده ام از هر چه بود. نه دستی به کاری و نه چشمی به کتابی و نه گوشی به شعری و کلامی... غزلبانوی همیشه ،که سپاس دوستی اش را نمی توان ام بگذارم ،همواره یار و همراه و غمگسار بوده و نیما و محمد دوست صادقانه یار و یاد آور بوده اند. مهربانی شان را سپاس گزارم . کاش قدرشناس باشم... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 2 بعد از ظهر توسط مهدی پژوم |
|
|
محسن خان باقرلو پست صوتی شب یلدا را که خواست، دل ام نیامد از یلدایی که او خواسته درباره اش بگوییم بدی بر زبان ام بیاید. گفت ام فقط که خاطره ای از این شب ها و چون این شب ها ندارم و بس. شنیدم بیشتر آن چه را که دوستان گفته بودند. جز چند نفر، دوستان دیگر ام حسرت نبودن یلدا و آن همه زیبایی و خاطره را که دیگر نیست بر دل داشتند و از آن گفته بودند. همیشه گریزان بوده ام از این سنت ها و به جای آوردن شان. از پر رونق ترین شان که نوروز است بگیر و برو تا مدرن ترین شان که جشن تولد باشد که فراگیر است این روزها. اما نقل این سنت های گذشته ما نقلی ست دیگر. همه از زیبایی و ریشه دار بودن و خاطره های اش گفته اند. نمی دان ام این گونه هست یا نه. برای من شاید نبوده که این گونه می اندیش ام. سنت ها دست و پای مان را عمری ست گرفته اند. دست و پای پدران و مادران مان را هم و ما تنها از زیبایی های اش می گوییم این روزها. شاید چون خوب لمس شان نکرده ایم و حکایت گلیم هایی شده که این روزها همه زیر پاهایمان هست و هیچ از آن ها نمی دانیم که چه بوده اند و کجا پهن می شدند. تنها زبان مان به تحسین زیبایی های اش و زیبایی های شان گویاست. این ها یادگار اند همه، درست. اما یادگار خوبی ها نیست اند لزوما. یادگار بندهایی هم هستند که بر پاهای مان و اندیشه و رفتارمان زده اند در طول تاریخ. ما امروز تنها زیبایی می بینیم از آن ها. استبداد و خود خواهی و زوال فردیت و حاکمیت سنت بر انسان و هزار از این دست که همین یلدا و نوروز ها تنها وجه زیبایی شناختی اش هستند را فراموش نکنیم. هر چند دیگر بازگشتن آن همه ملال و رنج گویا محال است و به محاق می روند خوشبختانه، اما باید این ها را شناخت و از آن ها گفت تا این اندک نشانه های بازمانده سنت های جاهلانه نیز رخت بر بندند و دیگر نشانی باز نماند از آن ها. بدانیم که فی المثل همین حضور بزرگ ترها، که حسرت اش را می خوریم، همیشه این قدر زیبا نبوده و روزگاری بند جبری بوده بر دل و جان و فکر جوان ترها که در برابرش یا تسلیم می شده اند و یا روزگاری سیاه را بر می گزیدند بدانیم که فقط میراث دار گلیم و هندوانه و آجیل و هفت سین نبودیم، اگر ستیز مردانه رادمردان تاریخ با این همه واپس زدگی و ارتجاع نبود. وارث دیگر سنت هایی بودیم که تحمل زیستن با کمترین شان محال ممکن است برای هر کدام از ما. بدان ایم و پاس بداریم و راه بازگشت ببندیم بر آن ها. یلدا باشد یا نباشد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 10 بعد از ظهر توسط مهدی پژوم |
|
|
فراقی را شاملوی بزرگ بر پیشانی شعری گره زده بود. شعر را دوست می داشت ام و نام اش را بیشتر.برای ام تداعی فراقی بود که شاید هیچ لمس اش نکرده بودم. این روزهای من هم فراقی است و شعری آن گونه می خواهد که دست نوشتن و دهان سرودن ام نیست . زنده به گوری ست حقا. همان گونه که تصویر کرده فراقی... سیاه مشق برای ام جای خوب دیدارهایی بود که در دنیای حقیقی گاهی سخت اند و گاه نامیسر. دوستان آب روان که می آمدند و سلامی و کلامی، غوغایی بود از مهر و دوستی. تو خود حدیث مفصل بخوان که چه شده حال این روزها که به سیاه مشق هم نمی رس ام. بگذریم از این داغ دل ها و فراقی بخوان ایم...
چه بی تابانه می خواه ام ات ای دوری ات آزمون تلخ زنده بگوری ! دست در بستر بی نجوای انگشتان ات و جهان از هر سلامی خالی است... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 3 بعد از ظهر توسط مهدی پژوم |
|
|
" از امروز در ابیانه تا فردا به کاشان" شعری ست از سهند آقایی... ۱- امروز گفتم: نکش ماهِ یوسف به پایین مرا پلنگی به چاه ام گرفته تو را یادته!؟ عکسهای خیابانهای قدیم را که نگاه میکنی بعد دوباره که نگاه میکنی دقت که میکنی هیچ اش تکان نمیخورد ولی یک چیزی هنوز میرود شبیهِ دل دل ات رفته!؟ قاف هم که باشی دنبال ات کرده این سایه با پای بارانی تلفن را هم که بگذاری گرفته دوباره عکسِ آن ماهِ بیابانی فعلن وقت ندارم دوباره بگیر صفر/ دو/ یک/ هشت/ هشت ...شبیهِ باد توی چادری که روی بندِ رخت بوی نم گرفته رفتهام/ و میروم هنوز ...یادته!؟ الو! دوباره بگو! چی؟ صدای خاطرهها دور است دروغ گفتهبودیام که ماهِ من شدی اشکِ واقعی شور است راستی !جدای این حرفها از توی عکس ماندن بیزارم مجسمه نیستم دلبر! دلدارم گفتم که فعلن وقت ندارم فردا دوباره بگیر ۲- فردا لبِ آبی کفشها را کندم و نشستم باد میآمد گفتم :اگر دوباره بگیرتم مثلِ آن شیری که انسان میخورد بریدهام اگر دوباره بگیرتم مثلِ لاکپشتِ گشته روی خاک توی لاکِ خود نمیروم سلام ساقی !خط روی دل ات نیفتد ساقی !پیغام هم که نذاری هیچ ام تکان نمیخورد ولی یک چیزی هنوز میرود شبیهِ دل دل ات رفته؟ !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 5 بعد از ظهر توسط مهدی پژوم |
|
|
۱- خانه خاطره ها را واگذاشتیم و رفتیم... نه آن قدر دور اما انگار دورتر و دورتر می شوند خاطره هاو برق زمان می تازد که به فراموشی بسپاردمان...
خانه را که می گذاشتم بروم دل ام گرفتُ آسمان ام ابری شد باز. هوای آن روزها به سرم افتاد و هوای دلم باریدن گرفت. ۲- فقط این روزها نه که از خانه می روم. دیرگاهی ست ابری شده آسمان ام. گله دوستان گواه است بر این گرفتگی که البته حق می گویند و کوتاهی کرده ام... اما ناخواسته. انگار دل نمی کشد و دست نمی رود به کاری. علت را می دان ام و نمی دان ام. یا می دان ام و چاره اش نمی دان ام. بگذریم. عذر خواه ام علی ای حال... ۳= سفری کوتاه و دل چسب هم رفتم این روزها به گرگان. قصدم کنسرت استاد ناظری بود که هوای خوش و یار موافق و دیدار دوستان هم نصیب شد. غنیمتی بود این همه که لطف خداوند نصیب ام کرد سپاس گزار اویم و منت پذیر دوستان خوب. پوریای عزیز عنایت کرد و و خاطره ای نوشت از این سفر که برای ام خواندنی و لطیف بود ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 3 قبل از ظهر توسط مهدی پژوم |
|
|
شاهکاری ست این شعر رضا براهنی. دیشب برای زری بانو می خواندم و خوب پسندید. بیست و پنجم از هوش می … معشوق جان به بهار آغشته ی منی که موهای خیس ات را خدایان بر سینه ام می ریزند و مرا خواب می کنند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 5 قبل از ظهر توسط مهدی پژوم |
|
|
در دل ام بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم مهر 1389ساعت 1 قبل از ظهر توسط مهدی پژوم |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دل ام کپک زده، آه
که سطری بنویس ام از تنگی دل همچون مهتاب زده ای از قبیله آرش بر چکاد صخره ای زه جان کشیده تا بن گوش به رها کردن فریاد آخرین... |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 |
|
RSS
|